فصل اول(کودکی)__ غبار تنها خاطراتم از پدر
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ : توسط : دور از تو

عطر تابستان تمام دشت را پرکرده بود.گاه و بیگاه نسیم گرمی وزیدن میگرفت و گندمها در نگاه کودکانه ام میرقصیدند .پدرم یکی از بزرگان و ملاکان ده بود .من کوچکترین عضو خانواده بودم و سه سال بیشتر نداشتم ،برای پدرم از چشمه آب که می اوردم تا رسیدنم آب درون ظرف به نیمه رسیده بود.تا بدینجا این تمام ذهنیت و خاطره ام شد از پدر..

بیاد دارم در همان سال بود پدرم را میبردند که برای همیشه میهمان و رهسپار خاکش کنند ومن بدنبال جمعیت میدویدم که نگذارم برود ولی آنقدر کوچک بودم که زنی توانست محکم مرا در اغوشش بفشارد و مانعم شود گریان بودم نمیخواستم کوتاه بیایم دندانهایم را بر دستهایش فشردم..سودی نداشت من ماندم و پدرم بر روی دستهای جمعیتی که میبردنش گم شد

پدرم که رفت بزرگتر و قیم ما و مال و اموال شوهر خواهرم شد

ادامه دارد...


 
خواب غفلت
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥ : توسط : دور از تو

چشمهایم را باز میکنم

و این اولین روزیست که با چشمان باز میخواهم بدنیا نگاه کنم

کاش اینبار هم خواب نباشم...

دیگر رمغی برایم نمانده...

راهم طولانی است و نا هموار

 

 

 


 
توکل
ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥ : توسط : دور از تو

آرام گام برمیدارم

میدانی امیدم بتوست

خدا کند زیر پاهایم سست نباشد 

میترسم فرو بریزد

تمام وجودم را مدیون تو هستم

پس باتوکل بر خودت

یاعلی

 


 
بنام تو که بهترینی..
ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۳ : توسط : دور از تو


اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ 

صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ  السّاعَةِ  وَفی کُلِّ ساعَةٍ 

وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً