فصل اول(کودکی)__ غبار تنها خاطراتم از پدر
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ : توسط : دور از تو

عطر تابستان تمام دشت را پرکرده بود.گاه و بیگاه نسیم گرمی وزیدن میگرفت و گندمها در نگاه کودکانه ام میرقصیدند .پدرم یکی از بزرگان و ملاکان ده بود .من کوچکترین عضو خانواده بودم و سه سال بیشتر نداشتم ،برای پدرم از چشمه آب که می اوردم تا رسیدنم آب درون ظرف به نیمه رسیده بود.تا بدینجا این تمام ذهنیت و خاطره ام شد از پدر..

بیاد دارم در همان سال بود پدرم را میبردند که برای همیشه میهمان و رهسپار خاکش کنند ومن بدنبال جمعیت میدویدم که نگذارم برود ولی آنقدر کوچک بودم که زنی توانست محکم مرا در اغوشش بفشارد و مانعم شود گریان بودم نمیخواستم کوتاه بیایم دندانهایم را بر دستهایش فشردم..سودی نداشت من ماندم و پدرم بر روی دستهای جمعیتی که میبردنش گم شد

پدرم که رفت بزرگتر و قیم ما و مال و اموال شوهر خواهرم شد

ادامه دارد...