فصل اول(کودکی)__ غبار تنها خاطراتم از پدر

عطر تابستان تمام دشت را پرکرده بود.گاه و بیگاه نسیم گرمی وزیدن میگرفت و گندمها در نگاه کودکانه ام میرقصیدند .پدرم یکی از بزرگان و ملاکان ده بود .من کوچکترین عضو خانواده بودم و سه سال بیشتر نداشتم ،برای پدرم از چشمه آب که می اوردم تا رسیدنم آب درون ظرف به نیمه رسیده بود.تا بدینجا این تمام ذهنیت و خاطره ام شد از پدر..

بیاد دارم در همان سال بود پدرم را میبردند که برای همیشه میهمان و رهسپار خاکش کنند ومن بدنبال جمعیت میدویدم که نگذارم برود ولی آنقدر کوچک بودم که زنی توانست محکم مرا در اغوشش بفشارد و مانعم شود گریان بودم نمیخواستم کوتاه بیایم دندانهایم را بر دستهایش فشردم..سودی نداشت من ماندم و پدرم بر روی دستهای جمعیتی که میبردنش گم شد

پدرم که رفت بزرگتر و قیم ما و مال و اموال شوهر خواهرم شد

ادامه دارد...

/ 2 نظر / 21 بازدید
Abtin...Persian

دردم این نیست که او عاشق نیست دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی است دردم این است که با دیدن این سردی ها من چرا دل بستم...!!!